نه ... هرگز نمیدانی!
تو میتوانستی خستگی این چند سال دویدنم را که روی شانه های زخمی ام نشسته، برداری...
و تو نفهمیدی...
کاش بجای حرف هایت، فقط کمی عشق در سینه داشتی!
آنوقت فقط کافی بود دستهایت را به من ببخشی، من خودم راه قلبت را می یافتم...
و صد حیف، که تو هرگز نفهمیدی...
"سیاه چومی"
برچسب:
نویسنده: پویان صالحی